وقتی یادم می آمد که نمی بایست به یاد طبیعت بیفتم، باز هم به یاد طبیعت افتاده بودم.
این اخلاق من بود. اخلاق تازه ی من. اخلاق تاره وضع شده ی من. غریزه ی ناخودآگاهی که حالا با اعلام آن به خود، لذت در پی ناشی از انسانی اخلاقی شدنم را جشن میگرفتم. لذتی که اگر به اندازه ی کافی ایمان داشتم و غرقه در وارسی های من و ابرمنم نبودم، باز هم میتوانستم از آن سرشار شوم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر