۱۳۹۰ تیر ۱۷, جمعه

تنهایی

سراسیمه از کشف و پندار جنون،
راهی نردبان تنهایی خویشم.
نمیتوانم، نمیتوانم به سر نگاه کنم و باز، به عاقبت قصه هایی که گذشت بیندیشم.

عاقبت قصه های جمع، عاقبت زیر زمین،
عاقبت به تلخی راه رفتن با هم و به جیب نشاندن اندوه و فزونی کین.

راه رفتن های آسوده، غرق در کرانمندی و علم یقین،
با عدالت دست و پنجه نرم کردن و انتظار از برای عرق جبین.

غرقه میشوم در خویش،
میروم با خود تا به فرداها،
نفس من همان خود خویش است، در تقابل با خدا و این دنیا.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر