...
رویای سوم
چرا خوابم می آد؟ امروز چه کار کردم؟ امروز چه کار کردم که خوابم می آد؟ خنگ شدم، یادم نمی آد. بیدارم. حواسم هست. ولی چیزی یادم نمیاد. از همه ی رویاهام دست کشیدم. بی خیال. زن و بچه دارم الان. خیلی وقته که بزرگ شدم! بچم میره مدرسه. نمیدونم دختره یا پسر. ولی داره میره مدرسه و کتاب داره میخونه. من نه ولی. خیلی وقته که هیچی نخوندم. خیلی وقته که کاری نکردم. تنم گرم شده. خودمو به بخاری نزدیکتر میکنم. لبام از هم باز میشن. الان، این برام نهایت لذته. کاشکی خوابم ببره و تو خوابم یه غذای خوشمزه بخورم… سرخوشی مطبوع ناشی از گرم شدن بدنم… برخوردهای تکراری و عمدی سر و دستم با بالش زیر سرم… رفتن به جاهایی که نیستم…
قبلن-۳
نزدیک قرار داشت میشد. داشتم خسته میشدم. خوابم می اومد. نه اینکه کارای زیادی کرده باشم، نه. کارایی رو که همیشه آروم و تو طول چند روز انجام میدادم، امروز همشون رو پشت سر هم کرده بودم. میدونستم که اینا کار حساب نمیشن… میدونستم. همه ی این کارا رو با هم انجام داده بوم که مثلا نوبت اون کار اصلیه، یعنی قرارمون برسه. کاری که از بیرون بهم وارد شده بود. کاری که یه طرفش من بودم و طرف دیگش علیرضا، دوستم. کاری که تکراری نبود. کاری که آدم طرفش هم تو دایره ی نزدیکای اطرافم نبود. کاری که با کار دونستنش داشتم فقط خودمو گول میزدم. گول زدن! این بود اون کاری که من همیشه و به خوبی از پسش بر می اومدم.
-چی میخونی داش سبی؟
« ب و م و ز، سر زمین بودند. کنار چادراشون. مرداشون رفته بودن. گله رو برده بودن چرا. اون چند تا ماموری که ز حرفشون رو زده بود پیداشون شد. غیر از ب، بقیه همه رفتن تو نزدیکترین چادر. یکی از مامورا اومد یه نگاهی به تو چادر بندازه که دیگه ب رسیده بود و نذاشت… چشم نامحرم دور. ..»
پرت شدم بیرون. علیرضا رسیده بود. سایه انداخته بود رو کتابم. بلند شدم. خندیدم. فحش همیشگیمو بش دادم...
رویای سوم
چرا خوابم می آد؟ امروز چه کار کردم؟ امروز چه کار کردم که خوابم می آد؟ خنگ شدم، یادم نمی آد. بیدارم. حواسم هست. ولی چیزی یادم نمیاد. از همه ی رویاهام دست کشیدم. بی خیال. زن و بچه دارم الان. خیلی وقته که بزرگ شدم! بچم میره مدرسه. نمیدونم دختره یا پسر. ولی داره میره مدرسه و کتاب داره میخونه. من نه ولی. خیلی وقته که هیچی نخوندم. خیلی وقته که کاری نکردم. تنم گرم شده. خودمو به بخاری نزدیکتر میکنم. لبام از هم باز میشن. الان، این برام نهایت لذته. کاشکی خوابم ببره و تو خوابم یه غذای خوشمزه بخورم… سرخوشی مطبوع ناشی از گرم شدن بدنم… برخوردهای تکراری و عمدی سر و دستم با بالش زیر سرم… رفتن به جاهایی که نیستم…
قبلن-۳
نزدیک قرار داشت میشد. داشتم خسته میشدم. خوابم می اومد. نه اینکه کارای زیادی کرده باشم، نه. کارایی رو که همیشه آروم و تو طول چند روز انجام میدادم، امروز همشون رو پشت سر هم کرده بودم. میدونستم که اینا کار حساب نمیشن… میدونستم. همه ی این کارا رو با هم انجام داده بوم که مثلا نوبت اون کار اصلیه، یعنی قرارمون برسه. کاری که از بیرون بهم وارد شده بود. کاری که یه طرفش من بودم و طرف دیگش علیرضا، دوستم. کاری که تکراری نبود. کاری که آدم طرفش هم تو دایره ی نزدیکای اطرافم نبود. کاری که با کار دونستنش داشتم فقط خودمو گول میزدم. گول زدن! این بود اون کاری که من همیشه و به خوبی از پسش بر می اومدم.
-چی میخونی داش سبی؟
« ب و م و ز، سر زمین بودند. کنار چادراشون. مرداشون رفته بودن. گله رو برده بودن چرا. اون چند تا ماموری که ز حرفشون رو زده بود پیداشون شد. غیر از ب، بقیه همه رفتن تو نزدیکترین چادر. یکی از مامورا اومد یه نگاهی به تو چادر بندازه که دیگه ب رسیده بود و نذاشت… چشم نامحرم دور. ..»
پرت شدم بیرون. علیرضا رسیده بود. سایه انداخته بود رو کتابم. بلند شدم. خندیدم. فحش همیشگیمو بش دادم...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر