۱۳۸۹ اسفند ۱۸, چهارشنبه

میدونم که نباس موکول کنم...

الان نه. این را میدانم. نه نه نه نه… الان نه. نه کجا، و کی اش را، نه... نمیدانم. اصلن آنقدر اهمیتی هم ندارد. وقتش ولی… نه؛ الان نه.
این را میدانم که وحشتناک بوده. خیلی وحشتناک. ولی اگر هیچوقت دیگر هم نتوانستم بخوانمشان چه؟ نتوانستم حتی به یادشان بیارم؟؟ آری، فکر میکنم دیگر از بازسازی گذشته هایم هیچ احساسی به جز تنفر و انزجار به من دست نخواهد داد. از کلنجار هایم، از حرف زدن های پیاپی و طولانی با خودم، از تمامیت خواهی های ناتمامم و، از وقت تلف کردن های بی خیالانه ام و از همه مهمتر، موکول کردن های کارهای همیشگی ای که دوست داشتم یک روزی در آینده انجامشان بدهم. آینده ای که همیشه رسیدن به آن را، راحت و بی دردسر و همیشه ممکن میدیدم. ولی همیشه هم برایش زمان لازمم را داشتم. فکر میکردم که داشتم. پس میشود گفت که با خودم هم تقریبا همیشه اتفاق نظر داشته ام. آری. پس چرا میگویم وحشتناک؟ دقیقن به علت همین توافقی که همیشه با خودم داشته ام.
من همیشه ادعای صادق بودن با خودم را داشته ام. همیشه هم میدانستم که خودم را هیچوقت فریب نداده و نخواهم داد. پس اینها را برای که میگوم؟ این چه حالیست که از آن مینویسم؟…
من مقهور سوپراگوی مقتدر خودم شده ام. ابرمنی که همیشه با خودآگاهی اشتباه میگرفتمش. این وحشتناک است. وحشتناک. همین الانش هم ترس برم داشته است. الانم او درحال دیکته کردن است یا اینکه من خود مینویسم؟! نه، الان نه. …
من این فریب و تسلیم پذیری ها را قبول میکنم. آری، اشتباه کرده ام. مقهور شدم. ولی چگونه میتوانم ادعا کنم که الان هم، این روایت یا فیلم اوست یا خود من؟ این سوال کثیف را نخواهم پرسید که: «عزیزم! هم اونو تعریف کن و هم خودت رو. هم مرزبندی ها رو، و هم حوزه ی مفاهیم رو…»… این، الان، ابر من بود. و هم نبود! مرزبندی ای وجود ندارد…آره عزیزم.
باشد؛ تعریف نمیکنم. میدانم. فقط میدانم. ولی آیا این، باز همان چیزی نیست که همیشه میگفتم؟ که «میدانم»؟ نه! الان دیگر مطمئنم که دوباره مقهورش شده ام. برای همین است که صبر میکنم. برای همین است که موکول میکنم. برای همین است که وقتم را تلف میکنم و برای همین است که میدانم. الان، نه.
اگر همیشه بخواهم که اینگونه باشم، خیلی راحت فریب خواهم خورد. فریب میخورم و بعد از دو سه جمله ای که دوست دارم با خود زمزمه کنم، باز میرسم به آن جمله هایی که فقط آرزوی دوست داشتنشان را دارم. حسرت شدنشان را دارم. ولی اصلی نبودنشان، به شدت آزارم میدهد. محقق نشدنشان، حالا دیگر نه در آینده، که در همین اکنون، شکنجه ام میدهد. پس، …موکول میکنم. …

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر